lil زنــدگــی اما به سبــک طـــلـــبــــــگــی lil

دست نوشته های طلبه جوان از زندگی روزانه

lil زنــدگــی اما به سبــک طـــلـــبــــــگــی lil

دست نوشته های طلبه جوان از زندگی روزانه

lil زنــدگــی اما به سبــک طـــلـــبــــــگــی lil

سلام دوست من
حرف هایی را باید نوشت تا بدانند و نگویند . .
منتظر نظرات ، پیشنهادات و پیام های شما هستیم
pasokhgo_14@yahoo.com

توصیـــه می شود
    پاسخ به سوالات پاسخ به سوالات
آخرین نظرات

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

چهارشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۲، ۰۷:۰۸ ب.ظ

چه کنیم با شما ها ؟

یادش بخیر ، کوچیک که بودم و میرفتم حرم ، یه حس و حال دیگه داشتم و از حرم رفتن حال میکردم و با آقا درد دل میکردم در همون عالم بچگی .

در فضای باز بدوبدو میکردم و از پله برقی میرفتم بالا و . . . ( بقیش رو دیگه نمیگم )

راستی خیلی ادم هاش با الان فرق میکردند ، همه چادری ، با حیا حتی جوون هاش هم شاداب تر بودند .

تا اینکه بزرگ شدیم و رفتیم حرم ( همین چند روز پیش رو میگم ) اصلا دیگه نمیشه حتی به خود گنبد امام رضا نگاه کرد . . . . . . . . . 

۷۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۲ ۳۰ مرداد ۹۲ ، ۱۹:۰۸
طلبـــه جوانــــــــــ
شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۲، ۱۲:۰۶ ق.ظ

بیدار باش ، در کمین تو هستند !

میگفت : بابا شما شیخا که اینقدر درباره ال سعود بد میگین ، حکومتشون که یک قرون هم سالیان سال میگذرد و گرانی نشده !

آدم های به این خوبی ! چرا اینقدر ازشون بد میگین .

تقصیر همین شما هاست ! ! !

بعد هم بلند شد رفت .

۲۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۲ ، ۰۰:۰۶
طلبـــه جوانــــــــــ

سلام به روشنایی های زندگی .

سلام به خدایی که ما را دوست دارد .

و سلام بر شما :

نمیدونم چقدر با نفستون آشنا هستین ؟

میشناسیش ؟ چقدر ؟ ؟ ؟

همین نفس هست که خیلی ها رو تا دَم دار ، قتل ، دعوا ، طلاق و . . . میرسونه ! ( هر کسی با توجه به شخصیت خودش ، شیطون میدونه دقیقا با افراد چگونه برخورد کنه ، پس باید حواسمون بیشتر جمع باشه )

فقط میخواستم بگم که دوست عزیز ، مراقب نفست باش .

یکی از دوستان سوال کرده بود که چگونه غریزه جنسی ( شهوت ) خود را کنترل کنم ؟ و بتوانم دیگر از کارهای . . . انجام ندهم .

تقریبا 17 مورد هست که باید رعایت کرد ، من در این پست 5 مورد رو ذکر کردم بخاطر اینکه خسته نشین ؛ ادامه گزینه ها رو ان شاء الله بعدا ذکر خواهیم کرد ، تا بتونیم با نظرات شما بهتر بحث رو ارائه بدیم .

البته این موارد رو چند وقت پیش در مسنجر الفور بحث کرده بودیم به صورت زنده که کاربران الحمد لله استقبال کردند .

با کلیک بر ادامه مطلب بفرمائید داخل برای مطالعه :

۳۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۲ ، ۰۶:۱۳
طلبـــه جوانــــــــــ
شنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۲، ۱۲:۳۹ ق.ظ

حفظ حالت معنوی

راستی عیدتون مبارک باشه

ان شاء الله که ماه رمضان سال دیگه هم زنده باشیم و بتونیم درک کنیم

دوستان میگم ماه رمضان هم که تموم شد و رفت ؛ نمیدونم چقدر استفاده کردیم از این ماه ( هر کی باید خودش فکر کنه که چقدر با خداش رابطه بر قرار کرده )

میدونی نکته مهم چیه ؟

حالا که ماه رمضان تموم شده باید سعی خودمون رو بکنیم که حالات معنوی ماه رمضان را از دست ندهیم مثلا : نماز های اول وقت ، دعا خواندن ، نیمه شب بلند شدن ، قرآن خواندن یا هر چیزی که شما دوست داشتین .

توی این پست میخوام چند نکته رو خدمتتون عرض کنم برای اینکه چه کنیم تا رابطه با خدای خودمون بیشتر باشه و اون حالت های معنوی رو حفظ کنیم :

1 – تفکر ( که متاسفانه تنها چیزی که ما انجام نمیدیم همین تفکر هست ) :

واقعا چقدر از فکر خودمون استفاده میکنیم ؟ !

اصلا بعضی ها که زورشون میاد پلاستیک مغزشون رو بردارند و استفاده کنند مگر زمانی که سرشون بخوره به سنگ تا بفهمن چه خبره .

اون موقع هم میگن : چرا به ما نگفتین ؟

نمیخوام زیاد در مورد موارد تفکر صحبت کنم اما با توجه به موضوع ما باید روی این فکر کنیم که چه چیزی باعث میشه که رابطه ما رو با خدا بیشتر کنه و در نتیجه آثار و فایده های دوستی با خدا چیه؟ ( چون هر کسی با توجه به رفتار و کردار خودش باید برنامه زندگی خودش رو تنظیم کنه )

میدونید الان مشکل اصلی ما این هست که خیلی قدر و ارزش کارشون رو نمیدونن و سریع شکست میخورند .

پیامبر اکرم ( صلی الله علیه و آله ) میفرمایند : یک ساعت تفکر بهتر از 70 سال عبادت است .

2 – برنامه ریزی ( مهمترین عامل برای پیشرفت و سعود به درجه های اخلاقی ) :

و باید بدانیم که کسانی که به جایی رسیدند برای ثانیه های وقتشان هم حساب باز کرده بودند .

امام موسی کاظم علیه السلام میفرمایند : وقت خود را 4 قسمت کنید :

یک قسمت با دوستان – خانواده – تفریح – عبادت.

چرا که این چهار عنصر اگر در کنار هم جمع بشوند عوامل موفقیت فرد را تشکیل میدهند .

در این دوره زمانه جای بسی تاسف دارد که زندگی هایمان از حالت انسانی خارج شده است و نمیدانیم که چه کار میکنیم و به همین علت در هدف های خود شکست میخوریم .

3 – مشارطه ، مقاربه و محاسه :

یعنی اینکه آقا با خودمون اول شرط هایی بزاریم مثلا اینکه در شبانه روز به اندازه نیاز بخوابیم و بعد روی این شرطمون محافظت کنیم که درست انجام بدهیم و از آخر حساب و کتاب کنیم ، ببینیم آیا درست انجام داده ایم یا نه ؟

چونکه خیلی طولانی نشه و شما هم خسته نشین ما بقی موارد رو به اختصار میگم :

4 – ارتباط گیری با افرادی که ارزشی هستند و در راستای کار و برنامه ما قرار دارند .

5 – خواندن کتاب هایی که به ما کمک میکند تا هدف خود را سریع تر پیدا کنیم.

6 – شرکت در برنامه گفتگوی زنده ای که با دوستان برگزار میکنیم و در مورد موضوعاتی گفتگو میکنیم . ( جهت شرکت با درج ایمیل در قسمت نظرات بفرمائید )

 ببخشید سلــــام 0

لطفا به این سایت مراجعه کنید ، انتقال پیدا کردیم به این سایت :

www.modafein.ir

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۲ ، ۰۰:۳۹
طلبـــه جوانــــــــــ
جمعه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۲، ۰۲:۳۴ ق.ظ

خداحافظ ( سفرنامه )

سلام دوستان

این اولین پست هست که میخوام شروع کنم اما ببخشید که مصادف شد با درگذشت یکی از فامیل های دور و کمی به تاخیر افتاد .

پس لطفا تا آخر بخون و اگر خیلی مسخره بود نظرت رو به من بگو عزیز .

مجبور شدیم که بریم تا روستا و بر گردیم اما خب باید گفت جاتون خالی بود . . .

منم داشتم کتاب هایی رو مطالعه میکردم مثل منازل الآخره تا از مستحابات و احکام مرگ اطلاعاتی داشته باشم ( خیلی کتاب قشنگی هست ، پر از داستان های خوندنی ، پیشنهاد میکنم که بگیرین )

نمیدونم از این اتفاقی که رخ داد بگم یا انیکه یه حرف دیگه رو شروع کنم .

اما هر چی باخودم فکر میکنم بیشتر نیاز می بینم داستان روستا رفتنم رو بنویسم :



روز دوشنبه بود که خبر مرگ یکی از آشناها رو دادند ( خدا رحمتش کنه ) چند سالی بود مریض بود و سرطان داشت تا اینکه این چند ماه حالش خیلی وخیم شده بود .

اما تا جایی که دیده بودمش خانومی خوش برخوردی بود اما دیگه از دست کسی کاری بر نمی اومد و باید از این دنیا کوچ می کرد .

ما سه شنبه صبح بعد نماز با خانواده رسیدیم روستا ، چه لحظه ی سختی بود خدا . . .

دَم در مرده شور خونه ایستاده بودند و دخترانش که یکی از اونها هم زندایی بنده بود داخل غسال خونه بودند و داشتند غسل دادنِ مادرشون رو میدیدن . ( خواهش میکنم تا آخر داستان با من باشید و از این حرفا بدتون نیاد ، چیزی هست که برای همه ی ما ها اتفاق می افتد )

رسیدیم خونه مادر بزرگ که البته قبرستان و غسال خونه روبه روی خونه ی اینها بود .

ساعت 7 شد ، دیگه غسل این بنده خدا تموم شده بود و به ما گفتند که میخوان جنازه رو ببرند خونه صاحب عزا و با جنازه خداحافظی کنند و ما هم رفتیم تا غسال خونه و یک تسلیت گفتیم و جنازه رو سوار وانت کردند و رفتند و ما هم راه افتادیم که . . .

همه شیون و ناله میکردند : بچه های مادر ، شوهر ، داداش ، مادر و همه و همه محزون بودیم

خونه پر از سر و صدا ، یکی زیارت عاشوراء میخوند و یکی میگفت : مادر جان . . . و دیگری هم خیره شده بود به جنازه .

سرتون رو درد نیارم ، بعد دقایقی در محل حسینیه مردم ایستادند و بر جنازه نماز خوندیم و آماده شدیم برای تشییع این جنازه تا قبرستان روستا که مقابل خانه پدربزرگ من بود .

رسیدیم . . . چقدر صدای شیون ناله بود اما افسوس که دیگر از جنازه هیچ صدایی نبود . . .

نزدیک قبر شدند و من از بالا مشاهده میکردم ، لحظه به لحظه سخت تر میشد و بچه ها دیگه باید با مادرشون خداحافظی میکردند .

من با خودم گفتم که : وای خدا ، یعنی از آخر زندگی باید بریم توی همین چند متر قبر البته فکر نکنم به چند متر برسه .

جنازه نزدیک تر شد و نزدیک تر ، دیگه رسید به قبر .

لحظه جدایی جنازه با تمام نزدیکان : بچه ، شوهر ، برادر ، خواهر و مادر . چه قدر وحشتناک بود ، خودش چه چیزی رو میدید ، قرار بود بره تو خونه ای که هیچ کسی نیست ، تاریک تاریک تا جایی که اگر صدتا لامپ هم روشن کنن بازم هیچ فایده ای نداره ؟

و بعد از لحظاتی دیگه از دنیا خداحافظی کرد و رفت و رفت و رفت . . .

دوست من ، من و تو هم باید بریم اما نمیدونم چقدر اسباب و وسیله واسه خودمون مهیا کردیم یا نه ؟

آب ، غذا ، دارو ، لباس ، پول  و هر چی که به ذهنت می رسه .

نمی دونم به مرگ عقیده داری یا نه ؟

اما یک شعر داریم که میگه : تا رسد دستت به خود کاری بکن ؛ بالاخره باید اون دنیا یک زندگی ای رو شروع کنیم حالا یکی وسیله هاش بیشتره یکی هم کمتره .

تا حالا کسی از نزدیکان خودت رو از دست دادی ؟ چقدر به فکرشون هستی ؟

اینقدر به تو نیاز دارند که خدا میدونه ! کاری واسشون انجام میدی ؟!

اما سخن پایانی : بیا یکم با خدا روراست تر باشیم و رفاقتمون رو نزدیک تر کنیم .

و داستان ما هم به پایان رسید و این بنده خدا را دفن کردند اما من با خودم میگفتم چرا ما انسان ها اینقدر بی خیال هستیم که حتی با دیدن این صحنه ها بازم تغییر نمی کنیم و همونی هستیم که قبلا بودیم .

بیایم حداقل دلمان به حال خودمان بسوزد و کاری کنیم برای وقتی که دستمان از همه جا کوتاه میشه الا خـــــــــــدا و فقط او هست که می تواند به دست ما یاری دهد .

لطفا به این سایت مراجعه کنید ، انتقال پیدا کردیم به این آدرس :

www.modafein.ir

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۲ ، ۰۲:۳۴
طلبـــه جوانــــــــــ